هدیه خدا برای ما

قبل از آمدن تو

سلام کوچولوی نازنینم مدتها کامپیوتر نداشتم و نتونستم بیام و برات بنویسم... تو امروز 2 ماه و 12 روز هست که چشمهای قشنگت رو روی دنیا باز کردی... خیلی میترسیدم و همش فکر میکردم که تو زودتر از موقع به دنیا میای.. همش فکر و خیال زده بود به سرم و خوابم کمتر از قبل شده بود.. حساس و زود رنج شده بودم و دلم نمی خواست تنها توی خونه بمونم... حرکتهای تو بیشتر شده بود و من با تمام وجود حرکتهاتو لمس میکردم و به خاطر میسپردم تا همیشه یادم بمونه.. هنوز هم به این فکر میکردم که تو ممکنه چه شکلی باشی. 20 دی از نصف شب زیر دلم درد گرفته بود و دردها می اومدن و میرفتن خیلی ترسیدم و سعی کردم با ساعت چک کنم که منظم هستن یانه! ولی خدا رو شکر منظم نبودن.. تا صب...
21 فروردين 1392

نی نی من

سلام کوچولوی مامان. تو الان ٣٤ هفته و ٥ روز هست که تو دل مامانی هستی.. مریضی من بعد از ٣ هفته با مصرف یک عالمه آموکسی سیلین بالاخره داره خوب میشه و من خوشحالم که برای تو اتفاقی نیفتاده، چون سرفه های بدجوری میکردم ...  ٧ دی هم با بابایی رفتیم آتلیه و عکس گرفتیم.. هم عکس بارداری شد و هم سالگرد ازدواجمون... دیروز یه حرکت جانانه کردی که خودم شاخ درآوردم، ماشاله چنان لگدی زدی که دایی رضا وقتی دید ترسید :).. امروز هم دور َشکمم رو اندازه گرفتم  ١١٠ سانتی متر بود، به خاطر مریضی ٣ کیلو کم کرده بودم و الان هنوز ٧٥ کیلو هستم.. چند روز ÷یش هم ساک وسایل خودم و شما رو بستم و دارم برای دیدنت لحظه شماری میکنم خیلی دوست ...
12 دی 1391

يه مامان مريض

سلام كوچولوي من الان شما دقيقاً 32 هفته داري و ماماني از اول هفته وحشتناك مريضه... صبح شنبه كه از خواب پا شدم خيلي گلو درد داشتم شروع كردم به خوردن آب جوش و آبليمو و عسل و ليموشيرين..تا شب گلو دردم ادامه داشت اما جديش نگرفتم.. هر چي بابايي اصرار كرد بريم دكتر گفتم نه خوب ميشم، اما... ساعت12/5 شب از خواب پاشدم گلوم وحشتناك درد ميكرد و لرز كرده بودم.. صداي بابا نزدم و اومدم توي هال... ساعت 3/5 بابايي بيدار شد و اومد سراغم.. تا صبح مردم از درد.. حدود 2/5 درجه تب داشتم و همه تنم درد ميكرد. صبح رفتيم دكتر و خانم دكتر هيچي جز قرص سرما خوردگي و شربت بهم نداد و گفت بايد تحمل كنم تا خوب شم..بابايي منو برد خونه مامان مهري تا مواظبم باشه... بعدازظه...
23 آذر 1391

سكسكه ...

  پنج شنبه صبح زود يه چيزي مثل نبض تو دلم ميزد.. دست گذاشتم و ديدم آره توي فسقلي هستي كه داري سكسكه ميكني.. دست بابايي رو گذاشتم رو دلم و آروم بهش گفتم ني ني داره سكسكه ميكنه بابايي كلي ذوقت رو كرد قشنگم الان 31 هفته و 2 روزه كه تو دلم هستي و من هر روز بيشتر عاشقت ميشم عزيزم
18 آذر 1391

باز باران

از باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه يادم آرد روز باران گردش يك روز دیرین خوب و شیرین توي جنگل هاي گيلان كودكي ده ساله بودم شاد و خرم نرمو نازك چست و چابك با دو پاي كودكانه مي دويدم همچو آهو مي پريدم ازلب جوي دور ميگشتم ز خانه مي شنيدم از پرنده داستان هاي نهاني از لب باد وزنده رازهاي زندگاني بس گوارا بود باران وه چه زيبا بود باران مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني بشنو از من كودك من پيش چشم مرد فردا زندگاني خواه تيره خواه روشن هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا     از صبح حسابي داره بارون مي باره، گاهي اونقدر شديد ميشه كه ناخودآگاه به سمت پنجره كشيده مي...
12 آذر 1391

و خدا مرا دوست دارد...

سلام كوچولوي مامان تو الان 30 هفته و 3 روز داري و ما وارد ماه هشتم شديم. ديگه انشالله كم كم داره شماره معكوس شروع ميشه و تو هم ماشالله روز به روز بزرگتر ميشي. امشب ساعت 8 وقت سونوگرافي دارم و با بابايي ميريم تا تو رو دوباره ببينيم. حركتهات ديگه مثل لگد زدن نيست و بيشتر شبيه موج مكزيكي شده... گاهي ميتونم حس كنم كه پاهات زير دستمه يا دستهاي كوچولوت.. تا الان تو رو توي دلم حس نميكردم الا زماني كه لگد ميزدي، اما الان كاملاً حست ميكنم چون بيشتر مواقع يه جايي از تن نازنينت از شكمم زده بيرون. الان زن عمو زنگ زده بود احوالم رو بپرسه، گفت داري چيكار ميكني و من گفتم دارم زودپز رو ميشورم تا خورشت سبزي بپزم... يه دفعه زن عمو جيغ زد كه واي نه تو نباي...
12 آذر 1391

من و روياهام

واي عزيز دلم. نازنينم. مهربونم الان يه لحظه به اين فكر كردم كه نوروز امسال انشالله تو  هم با من و بابايي كنار سفره هفت سين هستي.. يهويي تنم لرزيد و شدم پر از حس شعف... خيلي زيباست حضور يك فرشته كنار هفت سين عشق ما... دعا ميكنم سالم باشي و زير سايه الله عزيز كوچولوي من الان داري به دلم ضربه ميزني اين روزها استرس دارم... مي ترسم به روزهاي آخر فكر كنم... تصور تو توي بغلم غريب و هيجان انگيزه... از همه چيز ميترسم.. از اينكه نكنه مامان خوبي نباشم، نكنه تغيير زيادي كه قراره تو زندگيمون اتفاق بيفته رو نتونم بپذيرم، نكنه سزارين سختي داشته باشم( من تا حالا نه تو بيمارستان بستري شدم و نه عمل داشتم.. حتي تو بچگي سرم هم نشكسته بود كه بگم...
11 آذر 1391